|
مرد کوچک من بالندگیت را مادرانه به نظاره نشسته ام
|
اين پست ثابت وبلاگ براي كساني كه ميخوان تازه با ما دوست باشن و رمز ندارن نظرات تاييد نميشه در اين پست. [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 21:39 ] [ ]
[ ]
دلش سيدي جديد بن تن رو ميخواست، (قسمت چهارم از فصل دوم) چند روزي بود كه
قول خريدش رو داده بودم اما هربار از خريدنش شونه خالي ميكردم؛ به چند
دليل اول اينكه دوست ندارم خيلي زود تسليم خواستههاش بشم، دوم اينكه بايد
تو موقعيتي قرارش ميدادم كه بتونه با آقاي پدر هم ارتباطنزديكتري برقرار
كنه بالاخره پدر و پسري گفتن، حتما در آينده به وجود هم خيلي بيشتر نياز
پيدا ميكنن، پس چه بهتر كه بتونه از همين ابتداي امر در عين حال كه حرمت و
احترام بينشون حفظ ميشه روابطي صميمانه و راحت داشته باشن. وقتي كه فاصله
درخواسش بيشتر شد گفتم بايد يا به بابايي بگوو كه برات بخره، يااينكه از
بابايي پولش رو بگير تا من برات بخرم. اولش گفت: تو بگوو، گفتم من كه سيدي
نميخوام اگه من چيزي از بابايي بخوام مگه به تو ميگم كه بهش بگي گفت آخه خجالت ميكشم: گفتم من هيچ موقع از پدرجون خجالت نكشيدم، مامانا و باباها خيلي به بچهها نزديكن و اونا رو از همه بيشتر دوست دارن پس با خيال راحت هرچي ميخواي به بابايي بگو اگه شرايطشو داشته باشه برات تهيه ميكنه. (اينا رو در حالت كلي گفتم منظورم فقط به سيدي نبود) گفت: پس بهش ميگم پول بده ميخوام خوراكي بخرم. گفتم يعني ميخواي دروغ بگي؟ دروغ گفتن خيلي بدتر از خجالت كشيدنه. تو دوست داري من بهت دروغ بگم؟ كسي كه دروغ ميگه يه آدم ترسو و هيچ دوستي هم نداره. اما تو كه يه پسر قهرماني و اين همه دوست داري چرا ميخواي دروغ بگي تازه اونم به بابايي كه اين همه دوست داره... هيچ وقت اين كار و انجام نده گفت: آخه اگه به بابايي بگم منو دعوا ميكنه؟ گفتم: مگه كارت اشتباهه كه بابايي بخواد دعوات كنه! اگه خودت فك ميكني كه كارت اشتباهه پس اصلا نگوو و ديگه حرف خريدن رو هم نزن. تو اين فاصله هم من آقاي پدر رو كه متوجه گفتگوها و كوش و قوس بين من و مردكوچك شده بود تو جريان قرار دادم و گفتن سعي كن خودت رو بهش نزديك كني و يه جوري ازش حرف بكشي! اونم به شيوه پدرانه خاص خودش در عين اينكه بخواد هم اقتدارش حفظ بشه هم مهربونيشو نشون بده سر صحبت رو باز ميكنه منم براي اينكه يه كمكي كرده باشم گفتم: بابايي ميدوني كه سپهر خيلي پسر خوبيه و عشق بابايي حالا ميخواد يه چيزي بهت بگه! سپهر هم درحالي كه سرش پايين بود گفت: ميشه بهم پول بدي ميخوام از مغازه نزديك مهدكودكمون سيدي جديد بنتن رو بخرم. قضيه همين جا تموم شد اما براي من تازه شروع شد، بايد تلاش كنم تا از وابستگي بيش از حدش به خودم كم بشه، بايد تلاش كنم تا وقتي ميخواد از من جدا بخوابه جلوي اشكامو بگيرم و احساس گناه به من دست نده! بايد تلاش كنم وقتي ميخواد جايي بدون من بمونه حس نكنم داره روح از بدنم جدا ميشه، بايد تلاش كنم بعد از گذشت 3سال و اندي كه از رفتن به مهد ميگذره هر صبح براي سپردنش به مهدكودك دچار عذاب وجدان نشم، بايد قبول كنم كه اگه يه شب به خاطر خستگي و شيطنت زيادش در طول روز بدون شام خوابيد هيچ اتفاقي نميافته و فردا صبحش اصرار نكنم كه سه وعده غذا رو بايد باهم بخوره. + اعتراف ميكنم وقتي عصباني هستم و نگاه معصومت را درك نميكنم از خودم بيزار ميشوم، اعتراف ميكنم وقتي با چشمهاي خواب آلود معصومت درخواست ميكني كه برايت قصههاي كودكانه بخوانم و من خستگي را، آشپزخانه را نظافت را بهانه ميكنم خودم را نميبخشم، اعتراف ميكنم وقتي بادكنكهايت را با دستهاي كودكانت و با قد و قوارهاي كه روزي هزار بار قربان صدقهاش ميروم به سقف ميرساني و من تنها نگران لكي هستم كه به ديوار مانده از تو و كودكيت خجالت ميكشم. اعتراف ميكنم وقتي براي رفتن به پارك و يك ساعت شادي كودكانه دلت لك زده و من تو را زنداني خواستههاي خودم، بي حوصلهگي خودم ميكنم در واقع وجدانم را در بند ميكشم. اعتراف ميكنم كه دوست دارم كودك درونم را بيشتر از پيش بيدار نگهدارم. ++ اين روزها آمده بودم دلش را به دست آوردم دلم را جا گذاشتهام، چشمهايم را بستم دنيا جور ديگر نبود. [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:10 ] [ ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |